رنگین کمان
رنگها را در هم آمیختم . این من بودم.رنگین کمان.
و رنگ صورتی شادی از همه بیشترم بود.
تو آن ور صفحه بودی .یک قهوه ای بلند.
و تویت خط سفیدی کشیده بودم از بدی هایت.
و خورده ای از آبی خنده که شاید به تو قرض داده بودم.
و صورتی که گاه گاهی رویت بود.
من قلبی سرخ بین رنگهایم گذاشته بودم
و قلب سرخی برایت بود.
که من کشیده بودمش و پاک کن را لای دو انگشت تردید گرفته بودم
که در یک آن پاکش کنم.
می دانستم که لکه ی کوچکی است و تنها این من بودم که آن را دیده بودم.
می دانستم آن را زیر خستگی های قهوه ایت قایم کرده بودی
و می خواستی با صورتی هایت فریبم دهی
اما من زیاده خواه تر از این ها بودم.
من سبز را داشتم که صبوری می کرد
حتی اگر آبی گاهی طغیان می کردو قرمزی ها را می زد
و صورتی ها را به گریه می انداخت
آبی نومید بود.
و قهوه ایت آنجا بود.سایه اش که رویم بود
و نمی دانستم با سفیدی خالی صفحه که بینمان بود چه کنم؟؟
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 0:48  توسط یک منتظر
|
عشق خیس شدن دو دلدار زیر باران نیست...
عشق این است که من چترم را روی دلدار بگیرم،
و او نداند و نداند که چرا زیر باران خیس نشد ؟!
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 13:1  توسط یک منتظر
|
من دلم می خواهد....
من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسی می خواهد
وارد خانهء پر عشق و صفای من گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانهء ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دگر
خانهء دوست کجاست؟
فریدون مشیری
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:44  توسط یک منتظر
|
در دخمه ی تاریک و روشن خود. در دریای مواج نمی دانم ها
من در سکوت مملو از صداها از صدای عبور افکار پریشانم
از سکوت بی ریای درونم که نبودن ها خواستن ها و نتوانستن ها را فریاد می زند
غرق خواهم شد. من در خودم غرق خواهم شد. جایی که هیچ کس نتواند بیابدم هرگز
خواهم مرد. من از حضور بی معنای آنها خواهم رفت. من را حضور دیگری است
بودن دیگری است شاید. من اگر می بودم جایی اگر نامی ازم مانده بود جایی
حتی اگر در ذهنی خاطره ای من اگر بودم داشتم شاید بارقه ای امیدی
می روم می رهایم از این انسان نما ها میروم نیست جایی نمانده است جایی مکانی
می شود رفت می شودگذشت. می توان صبحی کرد و از کابوسی گریخت
می توان چشمی باز کرد و اشکی ریخت. می توان دری بست قفلی انداخت تنهایی کرد
آری می توان تنها یی کرد.
+ نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 16:24  توسط یک منتظر
|
چیزی ته گلویم است.جلوی نفس کشیدنم را گرفته و حتی فکر کردنم را.چیزی بین احساس و تعقل.وکجا می دانستند تجربیون که چقدراین دو به هم نزدیکند.گاهی به گریه ام می اندازد.گاهی خفه ام می کند و امروز انقدر بود که دیگر نزدیک بود بالا بیاورم.جرعه جرعه اب می نوشم. تا شاید کمی از قلیان درونی ام کاسته شود.شاید بغضی که در گلویم است با این جرعه ها پایین رود.می رود .بارها امتحان کرده ام.اما کمی طول می کشد.کمی اذیتم می کند.باج می گیرد و بعد می رود.اما این بار طوری دیگر است.کم تر عصبی شدم.اشک زیاد نریختم و همه چیز بیشتر در داخل بود.چیزی می رفت و می امد.و نمی دانستم چیست.لحظه ای اندیشیدم که شاید ماده ای است که گاهی بالا می رود و گاهی پایین می اید.اما بعد فهمیدم اینطور نیست.هر وقت فکرم را به انچه برم گذشته است منعطف می کنم قلیان درونی ام افزایش می یابد.پس به احساسم باز می گردم.این اثر محیط است می دانم.و چیزی است که همیشه از ان ترسیده ام.هر بار مرا پس می زند و دوباره با جرئت بسویش حمله ور می شوم.این ساده است اجتماعم مرا نمی خواهد.دیگر جای شکی برایم باقی نمانده است.اما من شکست را نمی پذیرم.تحمل می کنم.امشب هم مثل شبهای دیگر بلاخره تمام می شود.جرعه های اب کارشان را خواهند کرد.امشب را تا صبح شاید در مرز خواب و بیداری خواهم گذراند.شاید پیچیدگی های ذهنم تا صبح کلافه ام خواهد کرد.شاید طعم مرگ و زندگی را تا صبح مزه مزه کنم.اما فردا هم می رسد.فردا هم روز دیگری است.
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 16:45  توسط یک منتظر
|
من از بوییدن بوی باران محرومم.
من از لمس سقوط قطره های عجول
از احساس نمناک هوای بارانی
من از درک حضور خیس یک لحظه محرومم.
من از فریاد بالای کوهستان .از پژواک بی ترس مغرورش محرومم.
من از سوزش گرمای کویر.از سکون متحرک شن های ان
از طلوع و غروب و حضور آفتاب نا پنهان ان محرومم.
من قفسی می بینم .دیواری و دیواری و دیواری
و سقفی از ارزوهایم
که هر لحظه در لرزش سقوط است.
من قفسی می بینم که در ان محرومم.
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 11:23  توسط یک منتظر
|
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هز کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست
خرم ان نغمه که مردم بساپرند بیاد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 9:26  توسط یک منتظر
|
سلام
این روز ها دارم مطالعه فلسفی می کنم.دوست دارم وقتی به یه مطلب قشنگ می رسم براتون بنویسمش.امیدوارم خوشتون بیاد.
+ نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 13:24  توسط یک منتظر
|
hala motvajeh mishavam chizi ra ke yeki do se rooz pish labe daria hengame be dast dashtane an sang rize ehsas kardam behtar be yad mi avaram.yek joor del ashoobeye shirin mazze bood.chegadr na govar bood! va az sang rize mi amad.mot maenam,az sang rize gozasht va amad tooye dast haye man bale,khodash ast,dorost khodasha ast:noi tahhavo tooye dastha.
+ نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 13:22  توسط یک منتظر
|
che joori mishe digaran betoonan ehsase adamo befahman vaghti adam khodesh hanooz az ohdeye ehsasesh bar naioomade?
chejoori mishe akhe?che joori ke adam befame alan too in lahze che ehsasi too omghe ghalbeshe ?
be khoda dighe khaste az bas ba khodam fekr kardamo be in maghze pookam feshar avordam ke befahmam alan chi mikham o che ehsasi daram khaste shodam
khodaya komakam kon chon nemitoonam injoori pish beram akhe yekam ham adam bayad aramesh dashte bashe ya na?khodaya midoonam in toi ke mehrabooni.vase hamin ham has har dafe ke eshkal az mane bazam to miaio dasteto vase doosti pish mikeshi.indafe ham taghsire man bood .be oon bozorgito makhshandegit bekhashid
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 13:37  توسط یک منتظر
|